
یاد گرفتم وقتی از خونه میام بیرون وقتی دارم راه میرم،
یه نگاهی زیر پام بندازم
تا نکنه گنجشکک کوچیکی که از چرخش روزگار زخم روی بالهای نحیفش
قسمتش شده مهمون ناخونده ی آسفالت
خیابونی شده باشه...
خدای من نفس توی سینم حبس میشه،نکنه آهن بی احساسی (اتومبیلی)
و آن هم ناخواسته و از روی ندیدن گنجشک ناز منو ...
نه بسه زهرا دیگه نگو...
خم میشم و با سختی از روی زمین برش میدارم. نه نه. چندشم نمیشه
مگه گنجشک به این نازی چندش داره ،
میتونه همه ی خلقت رو با یه نگاه برات معنا کنه
(یه جورایی یه ترس دخترانه .مثل ترس از سوسک.(خنده داره.همیشه به
آبجی کوچیکه میگم آبجیه من تازه اگه سوسک بخواد بخورتت هم اخه مگه
چقدر از گوشتتو میخوره ولی باز خودم میترسم.)اینا داخل پرانتز بود.)
گنجشکک من درسته الفجای تو با الفبای من فرق داره
اما نهایتش یه حرفه
که هر دو میتونیم بفهمیم. میبوسمش و دستمو به تن کوچیک لرزانش
میکشم.دل کوچیکش از ترس داره میلرزه .من که کاریت ندارم
زیبای من...میخوام کمکت کنم. نگاهی به تن زخمی گنجشک ناز .
نگاهی به مهربونی ...
آه دلمو گرمایی میکنم و روی تن زخمیش مهمون میکنم.
میبوسمش انگار فهمیده
دوستش دارم.گنجشک ناز من... حالا حالت خوبه. زخم روی تنت خوب خوب میشه...
چیه گلم؟با حسرت به گنجشکای سالم نگاه نکن... به همین زودی زخم روی
تن خوشگل تو هم خوب میشه. خودم توی دستم میگیرم و میگم بپر...
...اون دفعه که خودتو به درو دیوار خونه میکوبیدی یادته پشت پنجره واسه خودت پناه گرفتی
تا رفتم واست آب بیارم که آروم بشی... گذاشتی رفتی...من که ازت انتظاری ندارم...
مواظب خودت باش...پرواز کن و وقتی به دل آسمون رسیدی اونجا
با دلت که با همه ی کوچیکیش میتونه همه ی خلقتو توی خودش جا بده از طرف من فریادی بزن و بغض مرا تو خالی کن.
راستی زیبای من... بالهایت را سویش بگیر و تمنا کن که برایمان آمین بگوید...
تو هم دعایم کن.
منتظر میمانم...

حیدر بابایه سلام.
سلام.سلام زهرا ی کوچک خود را پذیرا باشید.حال من خوب است و برای روحتان و آرامشتان دعا میکنم. و هدیه ی من برایتان "اللهم صل علی محمد و آل محمد"
میدونم کمتر از اونی هستم که برای عارفی چون شما بنویسم. اما هوای نوشتن کردم. برای شما.با اجازه اوستای کریم و شما.
و یک مژدگانی برای شما استاد که زهرای کوچک شما در خود است .در قلب است. و قلب کعبه است.استاد خنده را گوشه ی لبتان مهمان کنید که زندگی زیباست. "میدانم که میدانید چه میگویم. میداند و میگوید برایتان .بیقراری و آرامشتون را با تمام وجودم میتوانم بفهمم. استادم.
استاد عزیزم... میدانید دلم چه میخواست ؟که بتوانم و به مزارتان بیایم. دستان سرد و کوچکم را روی سنگ مزارتان بکشم و آهی بلند را مهمان هوای مزارتان کنم. و بگویم ... برایتان مرغ عشقم را هدیه میدهم. و امیدوارم که برایم عشق هدیه بخواهید. عشق شما من را بیشتر به شما علاقه مند کرده ... بگذارید برایتان تعریف کنم. هر چه را که میدانم از عشق شما...اگر هم خللی باشد مرا ببخشید...
...
استاد میگن شما سال آخر پزشکی بودید. اون زمان آتش عشقی به وجودتون رخنه میکنه. دلتون در تکاپو و تپش می افته. و عشق را با تمام وجودتون درک میکنید. با تمام وجود مهربانتون به عشق سلام میکنید. و به مهمانی یار دعوت میشید.
روزگار طوری رقم میخوره که جدایی و فراق سهم شما میشه از عشق زمینی ... (هر چند عشق آسمانی را بحثی دیگر است)شنیدم به خاطر این شکست ترک تحصیل میکنید و بیماری به سراغتون میاد و در بیمارستان بستری میشید.
معشوق به همراه همسفر خود به ملاقات شما میاد و شما در بیمارستان شعری را برایش میسرایید . ..
استاد من. قربون دل ساده و پاکتون برم. برام دعا کنید...
آمدی جانم به قربانت ولی حـــــــــالا چرا بی وفـا حالا که من افتاده ام از پا چــــــرا ؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر میخواستی حــــــــالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امــــــــــوز مهمان توام فردا چرا؟
نازنـــــــــــینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کــــــــــن با ما چرا ؟
وه که با این عمـــــرهای کوته بی اعتبار این همه غافل شدن از چون من شـیدا چرا؟
آسمان چومجمع مشتاقان پریشان میکنی در شــــــگفتم می نمیپاشد ز هم دنیا چرا؟
شهریارا بی حبیب خود نمیکردی ســـــفر راه مرگ است این یکی بی مونس و تنها چرا؟
این شعر هم واقعا زیباست:
برو که خرده گرفتن بر عاشقان نه رواست
که علم و عقل شما آنچه عشق ماست سواست
ملاک عشق به مقیاس عقل مسنج
که بارگاه دل از کارگاه مغز جداست
تو شهریار سخن را به آه میبندی
که بر نیامده از سینه آسمان پیماست

زهرای تو روسیاهه.زهرای تو از تو خجالت میکشه.
موهامو بو میکنی و میگی زهرای من سرتو بالا بگیر .من میگذرم.
میگم:خداجونم همین گذشتت منو بیشتر خجالتم میده.
و دوباره برای تو حرف میزنم...
آرومم کن... آرومم کن... ای امید دلهای تنها.
به آسمون نگاه میکنم،در چشمان من با من نگاه میکنی.
نفس میکشم ،همان دم با من و با دیگران، بیشمار نفس میکشی.
از اینکه ناگفته هایم را میدانی آرام میشوم و تو در همان دم
ناگفته های همه را میشنوی.
با من قلم به دست میگیری و مینویسی
با من فریاد میزنی ،با من میخندی ،با من حرف میزنی
وقتی که من از روی نادانی فراموشت میکنم.
برایم لالایی میخوانی تا آرام بخوابم وقتی روحم را از اسارت تنم میرهانم
و لحظاتی را تا صبح در بیخیالی کودکانه به خواب میروم.
با من بازی میکنی...برایم نوازش هدیه میدهی وقتی که رویم را از تو برگردانده ام
به یادمی وقتی فراموشت کرده ام کاملا به یادمی .
"الله اکبر "تو چقدر بزرگی.واقعا "الله اکبر"

بیا بریم تو باغ...زیر درختای برگ ریز بشینیم و حرف بزنیم.
باغی این نزدیکی نیست ...چی کار کنم؟آخه هوای باغ کردم.
توی دلم درخت میکاری ،رشد میدهی ،باغی میشود برای من برای تو برای یاد ها
حالا میتوانم ...
مهربانم...ناگفته ی دلم را با تو نجوا میکنم...بیصدا.بیحرف.
از روی کاغذ پاره های دلم بخوان ...که بی مداد حک میشود
"اعوذ بالله "
خواسته هایم را با مداد رنگی مینویسم حتی نقطه هایش را
هم رنگ به رنگ میگذارم و به سوی تو
پست میکنم...

شب جمعه هست. دلم بیتابه .حال عجیبی دارم. احساس فریاد .خدا ی مهربونم.
با من حرف بزن...
قسم به مهربونیت نذار...ریایی تو زندگیم باشه.
قسم به بزرگیت ...بذار هر چی هست سادگی باشه...
من گم شدن از روی سادگی را ترجیح میدهم به برندگی از روی دغل .
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
ممنونم.
"م ن ب ه ت و ن ی ا ز د ا ر م "
به قلبم بیا...
بیا با هم بنویسیم ...در افکارم بباران واژه ها را تا من هم حک کنم .
با تو راه میروم.با تو نفس میکشم.با تو شور به پا میکنم و با تو "آشق" میشوم.
با تو حرف میزنم...با تو...
من با تو زیر درختها قدم میزنم... مسیر دانشگاه تا میدان جانبازان...
زیر درختهایی که شروع به برگ ریزی کردند با خیالاتم ...
و با تو قدم میزنم... تو درمن رشد میکنی...
برایم آواز بخوان و ساز زندگیم را با آهنگی که خودت عاشقش هستی کوک کن .
دستان سردم را در دستان گرم و پر مهرت بگذار ...
من بی تو غریبم. بیگانه ام.... اشنایم کن... قلب بیتابم را آرامش بخش ...
راستی... میخواهم بگویم که کعبه را در دلم از نو بساز ....
و من را زهرای خودت را زائر این کعبه گردان... بیا با هم حجر الاسود را در جایگاهش بگذاریم ...
لرزش دستانم را آرامش بخش ...با گوشه ی دلم...
نگاهی از روی خجالت به تو میکنم...مرا ببخش معبود من....مرا ببخش که اینقدر از تو میخواهم...
و گوشه ی لبم خنده ی شیرینی میکنم.
به شیرینی تمام زیباییها و لذت ها ... خنده برای این که خوشحالم که تو خیلی بخشنده ای ... و با من هستی...
مرا خودت هدایتم کن.آبم کن در جویی(جوی زندگی)
و مسیرم را خودت برایم مشخص کن.و در گوشم نجوا کن که برو...
دوستت دارم.به تو محتاج ترینم.نادانم. نیازمندم.
تنهایم.مرا لحظه ای به حال خودم مگذار معبودم.
خداجون . من میترسم. واقعا میترسم. از همه چی میترسم. اعتماد ببخش به دلم. هادی باش برایم.

پرنده هم دردشو با تو میگه پس من هم..

"شکرت خدا!!!و توکل بر تو...
میفهمم گریه ی دل یعنی چی؟میفهمم دلتنگی یعنی چی؟
خداجون...قلبم یه جوریه!انگاری دستی داره دلمو با تمام وجودش له میکنه. انگاری میخواد از ضربان بایسته.خداجونم...آرومم کن...آرومم کن...همیشه با این آرومم میکنی...بسم الله"الا بذکر الله تطمعن القلوب"آره تو آرومم میکنی...اگه تو رو نداشتم چی کار میکردم...تویی که وقتی زانوهام میلرزه ،وقتی راه گم میکنم،وقتی میترسم،وقتی تنهام،
بغلم میکنی،موهامو بو میکنی،سرمو میذاری روی قلب آروم خودت تا منم آروم بشم،دوست دارم ببوسمت،تا عمق وجودم بوی خوش بودن تو را حس کنم،بذار !بذار!تا همیشه باهات بمونم.چشامو میبندم تا تو برام لالایی عاشقی بخونی. صدات مهربونه.گرما و مهربونیت ،نعمتیه ها....بوس بوس .شکر.
زهرای تو دلش ،همون دل کوچیکش ،یه حالی داره...
تنها دلیل بودن تویی...تویی که جانم.جسمم.قلبم.نفسم.عشقم.نگاهم.آهم.تمناهایم.دلتنگیهایم .شادیهایم.غصه هایم.ترس هایم.و ذره ذره ی بودنم را تو سلطان و فرمانروایی...و همه در دست توست.
و من خوشحالم ...

دلم هوای نوشتن مثل قدیما رو کرده...انگار همین امروز شروع شده است...
انگار همین امروز نگاهم تازه شد
دوباره مثل قدیما، میرم زیر درخت ،
دستمو گره میکنم دور تنه ی باریک درخت و صورتمو میچسبونم
به شاخه هاش و چشمامو میبندم...
همیشه با چشم بسته قشنگتر میبینم
برگای به زرد گراییده ی تنه درخت رو به مهمونی دلم دعوت میکنم...
همیشه عادتمه
کنار گلا و درختا روحم به حرف میاد...یه هو دلم آروم میشه،
ازین که لازم نیست درد دل کنم
یکی هست که درد دل نکرده میدونه خونه ی دل چه خبراییه...
راستی زهرا؟!
چرا سیب را نگرفتی؟چرا میوه ی باغ آرزو را با دستانش نچیدی؟چرا بادبادکی را که هوا کرده
بودی نخش را از دستت رها کردی؟
چرا روی دیوار کوچه خط خطی نکردی؟
چرا خوابت را تعبیر نکردی؟
چرا سیب را تنها شستی و تماشا کردی؟
چرا؟
چرا قصه ی عشق بازی را برای مسافران گفتی؟
چرا نگاه را که سهم چشمانت بود از دیدن دریغ کردی؟
پرنده ی زیبای من!!!
من با بالهای تو پریدن میخواستم...میدانم انتظار بزرگی است... اما بالهای تو گرمای زندگی را در
من شعله ور تر میکرد...
دلم برای نوشتن تنگ شده...برای دلنوشته های طولانی و ساده ی خودم...برای ...
شب شده... تاریکی مهمون آسمون شهر شده...آسمون شهر، ماه زیبا ی خودش را به پهنای وجود بیکرانش
دعوت کرده...ستاره ها در تکاپوی پذیرایی آبرومندانه از معشوق آسمانند،
...
اما ستاره ها:آی ستاره ها با شمایم...
گوش کنید...
من با ماه عشق بازی دیرینه دارم... من و ماه عشق را در صورت هم معنا میکنیم...
ماه مال من است... ماه من،قرار است پیام آورم باشد
در لحظه ای در آنی ،در ثانیه ای ،،، عشق ما همه ی آسمان را فرا خواهد گرفت
منتظر باشید ...
یا علی...
یه جایی ُیه گوشه ای از ذهنم توی ضمیر نا خود آگاهم حتی ...چنین آرزویی
یه آرزوی ساده برای تو
عمیثق برای من"
خداجونم منتظر آمین تو هستم
برای دعای همه...

عید رمضان آمدو ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
شکرت میکنم خدایا.
میبوسمت خدا و ازت درخواست میکنم که توفیق بدی که با دل درخواست کنیم اون چیزی رو که تو میخوای
امسال هوای رفتن ندارم. امسال از تموم شدن ماه رمضون نمیخندم. امسال دلم برای همه چی تنگ میشه. فردا یا پس فردا عیده فطره.به خاطر این عید بزرگ خوشحالم اما به خاطر ماه عزیزی که داره میره دلم میگیره.

اصلا امروز دلم خیلی گرفته. ممنونتم خدای من. ممنونتم که روزی هدیه ای رو که ازت خواستم بهم دادی. پارسال..امسال ...
اوستا کریم. تو را عشق است. هر چی تو بخوای همون میشه و همون درسته. توکل بر تو. تویی که راضی نمیشی دل معشوق خودت غمگین باشه حتما یه کاری براش میکنی. حالا چی؟ خود عالمی و من آگاه نیستم.
گاهی فکر میکنم چقدر بدم که همش از تو میخوام. اووووووووووووو چقدر دعا میکنیم. چقدر میخواییم. اما باز به خودم دلداری میدم که نه زهرا خانومی !بنده نیازمنده و خدا بی نیاز ... هر چقدر دوست داری بخواه.شاید دیدی یه هو داد بهت... اما یادت باشه مصلحتشو بخواه.
خداجونم ...
خداجونم...
خدا جونم...
وقتی فکر میکنم توی این مهمونی کدوم یک از اتاقای خونه ی خودت رو بهم دادی نمیتونم درک کنم. حتی یه گوشه ی تنگ هم اگه جایی برام باشه واسم کافیه. اصلا همین که کارت دعوت از طرف تو داشتم همین هم کافیه...
خدای من...میبوسمت. دست علی میدم و ازت در خواست میکنم دعاهامونو اگه مصلحته قبول کنی . دعای همه رو . قسم به مهربونیت هیچ دستی رو خالی برنگردون. مهربونم بذار هر لحظه برامون رمضان باشه.
التماس دعا . آمین.

این شعر یکی از شعرای بسیار زیبای مولاناست. اونقدر دلنشینه که وقتی دو بیت اولشو میشنوم یا میخونم حال عجیبی بهم دست میده. مولانا رو واقعا دوست دارم.و همچنین پیرمولانا شمس تبریزی را...
*****************************************************
*******************************
|
|
ای قوم به حـــــج رفته کجایید کجایید معشـــــوق همین جاســت بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیو ار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟ گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدیت یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید با این همه این رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید |
|
خدایا توفیق بده تا قدرـ قدر را بدانیم.
خدایــــــــا توفیق بده بهترین دعا ها را بکنیم.
ودعاهامون مقبول درگــــــاه باشه ان شا الله.
التماس دعا.
توی شیرخوارگاه آمنه زندگی میکنه. شاید توی تهران. کجاش نمیدونم چراشو
نمیدونم !.توی برنامه ی ماه عسل که از شبکه ی سه پخش میشه دیدمش
خیلی معصوم بود. فرشته بود. همشون فرشته بودند اما چشمای معصومش دلمو برد
پیش خودش. کاشکی پیداش میکردم...میدیدمش...اسمش فکر میکنم آیلار بود...
بغلش میکردم...بوش میکردم...میبوسیدمش...و اگه امکانشو داشتم تا همیشه
با خودم نگهش میداشتم. تا همیشه...حتما بوی بهشت میده...حتما از بهشت اومده.
نمیدونم کیه.پدر و مادرش کی هستند. هیچی..نمیدونم...فقط فرشته هست...
میبوسمش ...
"التماس دعا"