
لحظه های ناب بر همه مبارک باشه...
معمولا شب یلدا که میشه هر دلی و هر، اهل دلی هوای حافظ خوانی به سرش میزنه. فردا شب یلداست. شبا و روزای زیبا و قشنگیه. یه فاتحه برای روح بلند خواجه حافظ میخونم. و برای همه ی دلها نیت میکنم. و دیوان رو باز میکنم. شما هم اگه دوست داشتید نیت کنید تا با هم بخونیم جوابی را که خواجه به دلامون داده ...
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم که حرامست می آنجا که نه یارست ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریائی چکنم روح را صحبت ناجنس عذابیست الیــــــــم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان برمن سالها شد که منم بر در میـــــــخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت ای نســــــیم سحری یاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری سر برآرد ز گلم، رقـــــــص کنان عزم رمیم
دلبر از ما به صد امید ســــتد اول دل ظاهراعهد فرامش نکندخلق(با ضمه) کریم
غنچه گو تنگ دل از کار فرو بسته مباش کز دم صبح مدد یابی و انفاس نســــــــــیم
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن درد عاشق نشود به، به مداوای حکــــــــیم
گوهر معرفت آموز که با خود ببری که نصیب دگرانست نصاب زر و ســــــــــیم
دام سختست مگر یار شود لطف خدا ور نه آدم نبــــــــــرد صرفه ز شیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم
برکت باشد.![]()
دستانم بوی گل میداد،مرا به جرم کندن گل محکوم کردند ،
هرگز فکر نکردند که شاید
من هم گلی کاشته باشم.(چگوارا)

کودکم...دستانت گلی و خاکی است....نزدیک تر بیا میخواهم دستانت را بو کنم...بوی خاک ..بو ی گل و خاک میدهد...
کودکم...سفالی را که ساخته بودی به چه قیمتی فروختی؟چقدر در سرما ایستادی تا عابری کوزه ی سفالیت را دید و خیال خریدن به سرش زد....؟نخرید؟ هیچ کس؟ سرت را بالا بگیر کودکم.
کودکم... اشک گونه هایت را پاک کن ...من پیش همه شهادت میدهم که تو تمام تلاشت را کردی که کوزه را بفروشی اما وقتی دستانت از سرما بی حس شد افتاد و شکست....
کودکم ... گریه نکن.... من خریدار تکه تکه ها ی کوزه ی شکسته ات و ناز کش دل شکسته ات هستم...رهگذران مهربان هستند .... هر کسی زمانی این جمله را با خود زمزمه خواهد کرد...."دستانش بوی گل..."اما متفاوت....
نترس نلرز ...آسمان مهربان است. آفتابش را خواهد فرستاد.... تا دستان نحیفت گرم شود..................
برکت باشد..![]()
۱.به گفته های قلبت گوش کن ،چون که قلب تو
بر همه چیز آگاه است،چرا که خاستگاه آن ،روح دنیاست
و روزی به سویش باز میگردد.
...
۲.آینده را فراموش کن ،و هر روز بر اساس آموخته هایت ،
و با اطمینان به این که خدا فرزندانش را دوست دارد
زندگی کن.
...
۳.پسرک به روح دنیا آگاه شد
دریافت که روح دنیا بخشی از روح خداست
.دانست که روح خدا هم روح خود اوست
و با اینکه پسر بچه ای بیش نیست ،میتواند معجزه کند.
هر سه نوشته از (پائولو کوئلیو)
برکت باشد![]()

یامان پاییز لامیشام سولموشام سوسوزلیقدان
دنیز کرمـــــــلی اولار یوللا بیر یاغیش من ایچون
خداوندا باران ی برایم بفرست و من را از این همه سردرگمی نجاتم بده.محتاجم خداوندا. و تنها امیدم به توست. در بیابان بی آب تشنگی را تاب می اورم به امید باران ی که از سوی تو خواهد بارید. مرا دریاب مهربان. مرا ببخش اگر خطایی میکنم. از من بگذر که سراسر اشتباه و نقصانم. دستانم را که با نیازمندی به سویت دراز است را بگیر..............................
دلم میخواد پیش تو باشم. در آغوش خدایی تو ...
خوشحالم که تو را دارم. تو دعایم کن. نجات میخواهم. وارهانم خداوندا. پر پروازمو میخوام. ..

پروردگارا !دستانم کوچکند و یارای نگهداشتن کاسه ی نیازمندی ام را که تو با بی نیازی ات پر کرده ای را ندارند. !مرا دریاب.!

...امروز دوم آذر ماهه.روز جمعه.داره برف میباره .اولین برف امسال داره میباره.
میام توی اتاق و شعله ی بخاری رو زیاد میکنم. دلم میخواد برف را تماشا کنم .
پرده را کنار میزنم. و از پشت شیشه، منظره ی بیرون را تماشا میکنم. داره تندتر میشه.
انگاری که آسمون دیگه طاقت نیاورده... همه ی حرفاشو تو گوش دانه های برف زمزمه
کرده تا به گوش زمین برسونند . دانه های سفید برف خودشونو به زمین میرسونند و توی
دل زمین ذوب میشن.و این گونه ی رنگ پریده ی زمینه که از حرفای آسمون ،تر میشه...

آخه اسمون و زمین عاشق همند ...
دلم طاقت نمیاره پنجره را باز میکنم و دستمو ما بین این دو عاشق رها میکنم. دلم میخواد
برفی روی دستم بشینه ...
چند برف سفید روی دست من میشینند و زود آب میشند... چشمم به درختا ی توی حیاط میافته.
دیگه همه ی مهموناشو بدرقه کرده. فقط چند تا برگ خشک روی تنش موندند...که بیشک
چند روز دیگه اونا هم میرند...درخت تابستون توی ذهنم خودنمایی میکنه..
حالا چقدر چهرش عوض شده.اما ریشه همونه. فقط ظاهرش فرق کرده...
هر طور که باشه زیباست.
...
وقتی میخوام چشممو برگردونم گنجشکای کوچولو رو میبینم. که روی دیوار دنبال سوراخی میگردند
تا توش آروم بگیرند...
نکنه سردشون باشه... کاشکی میشد حرفمو بفهمند ... اما من اگه بخوام بهشون نزدیک بشم میترسند.
خدای مهربون حتما به فکر تن پرنده ها ی کوچولو هم هست... شاید اصلا سرما رو حس نمیکنند...
پرنده کوچولو واسم دعا کن...
هنوزم دارم دانه های سفید برف را میبینم. که دارند با رقص خاصی راه طی میکنند تا برسند به مقصد
و برسند به کمال ...به هدف... به مقصد...
با دیدن برف همش جلوی چشمم هستی.. آخه سال قبل مژده ی اولین برف را من به تو دادم. امسال هم
آره...
...
...
...
دیروز هم که با فاطمه ابراهیمی با هم بودیم ... هوا تاریک بود... داشتیم از دانشگاه .
.از جشن تولد امام رضا (ع)بر میگشتیم. توی اون سرما به سرمون زد بریم سقا خونه. توی نور
چراغها هم گاه گاهی دانه های برف
دیده میشدند...
جلوی سقاخونه چقدر دلنشین و زیبا بود....
شاید یکی از بهترین لحظاتم بود...........................اصلا نمیتونم توصیفش کنم... نور شمعی که
توی سقا خونه روشن بود روی صورتم افتاده بود... یه لحظه چشامو بستم... خدایا بی نظیر بود.....
...
میخوام بگم... خدا جون دلم طاقت نمیاره.... دل کوچیک زهرات طاقتش کمه..... یا الله.و کلی حرف.........