یا هو...
الاهی به امید تو....
سرگردان ،سرگردان،سرگردانم///من از تو نتوانم روی برگردانم///دمی بنشین تا سوز دل بنشانم.
اتاقمو تاریک میکنم.چراغها رو خاموش میکنم .از صبح هوای دلم بارانیه.میام توی اتاق.فقط نور مونیتور اتاقو روشن کرده.و آهنگی از علیرضا افتخاری که همدمم شده...چقدر دلم تنگ میشه ...پر از حرفم اما نمیدانم چگونه بنویسم تا حرف دلم باشد...چقدر دلم برای همه ی خوبیها تنگ شده چقدر دلم هوای تابستان ۱۳۸۵ را کرده. تابستانی که تمام لحظه هایم تولد بود. ....
چه احساس نابی ...بود..هست...
خداوندا به فریاد دلم رس/کس بیکس تویی و من هم بی کس /همه گویند که تو هیچ کسی نداری/خدا یار منه چه حاجت به کس/سرگردان سرگردان سرگردانم/
برای لحظه ای هواسم به اهنگی که گذاشتم مشغول میشه...بیا جانا دل پردرد ما بین/سرشگ جان و آه سرد ما بین/غم مهجوری و داغ غریبی/بیا تا درد یکدیگر بدانیم/که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم/
بگذار بسوزم ...اما من هیچ وقت نفهمیدم چی شد؟چرا اینطوری شد؟مانند اتش سوختم . خاکستر شدم...چه کودکانه عاشق شدم.چقدر عمیق اما...چقدر ساده .......تا چشم باز کردم ببینمت تو رفته بودی...تا خواستم از دور تماشایت کنم تو از دیدگانم محو شده بودی ....چقدر چشم مالیدم تا شاید بتوانم نظاره گر باشم....آخر چه شد؟
....
معبودا ...به فریاد دلم برس.....تو خوب میتوانی ببینی .... پناه بی پناهان تویی....دلهایمان را آرام کن.

برکت باشد.